ترجمه فارسی نهج البلاغه

به اشعث بن قيس

تفسير عمومي خطبه‏ي نوزدهم ما يدريک ما علي ممالي (تو چه ميداني آنچه را که بر ضرر من است يا بر نفع من) آنجا که پست ترين فردي به تکامل يافته‏ترين انسان تعيين تکليف مي‏کند!! افرادي که در پستي‏هاي حيواني زندگي مي‏کنند، بر دو نوع عمده تقسيم مي‏شوند: نوع يکم- افرادي پست هستند که با شکل و لباس انساني در ميان انسانها زندگي مي‏کنند و در حقيقت از مختصات انساني تنها همان کالبد و شکل و لباس را دارا مي‏باشند. اينان تنها خود را مي‏بينند و خود را مي‏پرورانند و قدرت بيرون آمدن از خود را ندارند. ضرر اينان عمده متوجه خودشان مي‏باشد و تنها در راه تباهي خود گام برمي‏دارند و شعاع ضررشان بر ديگر انسانها بسيار محدود است، زيرا فرض اينست که آن اندازه آگاهي و قدرت ندارند که بتوانند شخصيت ديگري جز آنچه هستند، آراسته و به ديگران تحويل بدهند و مردم را در راه اغراض پست حيواني خود بفريبند. نوع دوم- افرادي هستند که از مقداري آگاهي و توانائي که بتوانند يک شخصيت ثانوي و آراسته به جامعه تحويل بدهند، برخوردار مي‏باشند. اينان تنها مي‏خواهند اين مسئله را اثبات کننند که ما هم انسان هستيم و با شما هيچ تفاوتي نداريم. افراد اين نوع با نظر به هدف گيريهايي که از ساختن شخصيت دروغين دارند، بسيار گوناگون مي‏باشند به طوري که مي‏توان گفت: از هدف گيري فريب دادن يک خانواده تا فريب دادن يک جامعه با ساختن شخصيت دروغين با قيافه‏ي پيشتاز و رهبر و سياستمدار و فيلسوف، از افراد اين نوع پست صفتان مي‏باشند. اينان نه تنها خوب و بد و زيبا و زشت و صحيح و غلط و ضرر و نفع را در زندگاني خود، از مجراي اصلي و منطقي خود منحرف کرده‏اند، بلکه با تلقينات دائمي که براي تورم شخصيت دروغين، بر خودشان مي‏نمايند و مي‏پذيرند، تدريجا حق تعيين سرنوشت حيات انسانها را در ارتباط با خوب و بد و زيبا و زشت و صحيح و غلط و ضرر و نفع، در خود احساس مي‏کنند!! و با تمام وقاحت قيافه‏ي حاکميت بر خود گرفته اگر بتوانند درباره‏ي امور مزبور دستور صادر مي‏فرمايند! و اگر نتوانستند با قيافه‏ي خيرخواهي درباره‏ي آن امور توصيه و پيشنهاد صادر مي‏کنند. اشعث بن قيس از اين نوع پست صفتان بوقلمون صفت و غوطه‏ور در لجن خودخواهي‏ها بوده است. اين مغز مشوش که مي‏خواهد علي بن ابيطالب عليه‏السلام را ارشاد نمايد! آن احساس قدرت بي‏نهايت را بياد مي‏آورد که اونوره بالزاک در يکي از آثار قلمي زيبايش گفته است. مضمون نوش ته‏ي بالزالک چنين است: در گفتگوئي ميان گروه سلطنت طلبان و جمهوري‏خواهان، يکي از سلطنت طلبان سخني بسيار بي‏پايه و احمقانه را به زبان آورد. جمهوري‏خواه قيافه‏ي بسيار تعجب‏آميزي بخود گرفته، چند بار کلمه‏ي تعجب را بکار برد، مثلا عجبا! شگفتا! و بقول ما شرقي‏ها (سبحان الله)! از او مي‏پرسند علت اين تعجب شديد چيست؟ مي‏گويد: من شنيده بودم قدرت خدا بي‏نهايت است، در اين قدرت بي‏نهايت بارها فکر کرده بودم، امروز با شنيدن جمله‏ي اين سلطنت طلب يقين پيدا کردم که قدرت خداوندي فوق بي‏نهايت است، زيرا اگر فوق بي‏نهايت نبود نمي‏توانست بي‏نهايت حماقت را در زير جمجمه‏ي محدود اين آقا بگنجاند!! البته مي‏دانيم که اين مطلب بالزالک متکي به هنر طنزنويسي اوست، نه اينکه محتواي جمله واقعيت دارد، زيرا خداوند هرگز انساني را وادار به اندک پستي و حماقت نمي‏کند، چه رسد به اينکه بي‏نهايت حماقت را در زير جمجمه‏ي يک فرد بگنجاند، بلکه اين انسان است که نيروها و استعدادهاي بي‏نهايت سازنده و مثبت خود را مبدل به بي‏نهايت کوري و حماقت و وقاحت مي‏سازد. بهر حال جمله‏ي بالزاک ادبي است و با اين جنبه درباره‏ي اشعث بن قيس و ديگر اشعث صفتان تاريخ، مطلبي زيبا گفته است. درست فکر کنيد، اشعث بر اميرالمومنين راه تشخيص ضرر و نفع را تعليم مي‏فرمايد!!! اين همان پستي و حماقت بي‏نهايت است که آن حيوان خود تباه شده، در زير جمجمه‏ي خود اندوخته است. اشعث بي‏نهايت زير صفر، بر علي بن ابيطالب بي‏نهايت فوق صفر دلسوزي مي‏کند، مانند دلسوزي خفاش بر همه‏ي ساکنان و موجودات کرات منظومه‏ي شمسي با آفتابي که دارند!! و مانند آن حيوان سرگين گردان که موجوديتش در همان سرگين خلاصه شده است، بر تکامل يافته‏ترين انسان که نه تنها اين جهان هستي در گوشه‏اي از دل او قرار گرفته است، بلکه خدا پرتو جمال و جلالش را بر دل او انداخته است. عليک لعنه الله و لعنه اللاعنين (لعنت خدا و لعنت کنندگان بر تو باد) تا کسي به اختيار با عوامل رحمت خدا به مبارزه برنخيزد مستحق لعنت خداوندي نمي‏گردد اوصافي که در قرآن موجب لعن دارندگان آنها شده‏اند، بقرار زير است: 1- کفر: ان الله لعن الکافرين و اعدلهم سعيرا (خداوند بر کافرين لعنت نموده و براي آنان دوزخ را آماده کرده است). 2- پيمان‏شکني: فبما نقضهم ميثاقهم لعنا هم و جعلنا قلوبهم قاسيه (بدانجهت که پيمانهاي خود را شکستند، بر آنان لعنت نموديم و در دلهاي آنان قساوت قرار دادي م). تبصره- نبايد از جمله‏ي (در دلهاي آنان قساوت قرار داديم) چنين استباط کرد که خدا قساوت را اجبارا در دلهاي آنان به وجود آورده است. بلکه اين جمله مانند آيه‏ي ختم الله علي قلوبهم... (خداوند بر دلهاي آنان مهر زده است) نتيجه‏ي کردار تبهکاران را بيان مي‏کند. بتوضيح اينکه قانون علت و معلول چنانکه در پهنه‏ي جهان عيني حکمفرماست همچنان در کردار و انديشه‏ي آدميان نيز حکومت مي‏کند، کردار و انديشه‏ي صحيح نتيجه‏ي صحيح را به دنبال دارد و انديشه و کردار باطل نتيجه‏ي باطل را بوجود مي‏آورد، و اين تبعيت نتيجه از مقدمات و بدنبال کشيدن علت معلول خود را، قانوني است الهي که در هر دو قلمرو انسان و جهان، بدون استثنا در جريان است. بعنوان مثال: کسي که نداها و تحريکات سازنده‏اي را که وجدان انجام مي‏دهد، با بي‏اعتنائي تلقي کند، معلول قطعي اين بي‏اعتنائي که به وجود خواهد آمد، سقوط وجدان از فعاليت مزبور است. بي‏اعتنائي علت و سقوط وجدان از فعاليت، معلول قانوني آن مي‏باشد. اين قانوني است الهي، ولي خداوند نه تنها کسي را به بي‏اعتنائي به وجدان اجبار نمي‏کند، بلکه به وسيله‏ي نشان دادن عظمت و ارزش وجدان و امتيازات مردم با وجدان که در (حيات معق ول) دارا مي‏باشند، انسان‏ها را بر اهميت دادن به فعاليت وجدان تحريک و تشويق مي‏نمايد. 3- ايمان به جبت و طاغوت و پيروي از طغيانگران: الم تر الي الذين اوتوا نصيبا من الکتاب يومنون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين کفروا هولا اهدي من الذين آمنوا سبيلا. اولئک الذين لعنهم الله و من يلعن الله فلن تجدله نصيرا (آيا نمي‏بيني کساني را که بهره‏اي از کتاب به آنان داده شده است، به جبت و طاغوت ايمان مي‏آورند و مي‏گويند: کساني که کفر مي‏ورزند از کساني که ايمان آورده‏اند، از نظر راه (واقعيات) هدايت يافته‏ترند. آنان کساني هستند که خدا بر آنان لعنت نموده است و کسي که خدا بر او لعنت کند، هيچ ياوري براي خود پيدا نخواهد کرد). توضيح- مقصود از جبت و طاغوت در آيه‏ي مورد بحث دو اصطلاح مي‏تواند بوده باشد: الف- اصطلاح بتهاي معمولي که با دست بشري ساخته مي‏شوند و مورد عبادت قرار مي‏گيرند. ب- اصطلاح اربابان و طغيانگران که مورد پرستش تبهکاران قرار مي‏گيرند. 4- نفاق: (وعد الله المنافقين والمنافقات و الکفار نار جهنم خالدين فيها و هي حسبهم و لعنهم الله و لهم عذاب مقيم (خداوند به مردان و زنان منافق و کفار آتش دوزخي را وعده داده است که جايگاه ابدي براي آنان خواهد بود. اين آتش دردناک براي موجوديت پليد آنان کافي است و خدا بر آنان لعنت نموده است و براي آنان عذابي است پايدار). 5- مخالفت با خدا و اذيت رسول خدا: ان الذين يوذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا و الاخره (کساني را که مخالفت با خدا مي‏کنند و رسول او را آزار و اذيت مي‏نمايند، خدا در دنيا و آخرت لعنت نموده است). 6- فساد در روي زمين و بريدن از خويشاوندان: فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا في الارض و تقطعوا ارحامکم. اولئک الذين لعنهم الله فاسمهم و اعمي ابصارهم (آيا در اين صدد برآمده‏ايد که وقتي برگشتيد در روي زمين فساد برپا کنيد و از خويشاوندان خود ببريد. اين مردم کساني هستند که خداوند بر آنان لعنت نموده و گوششان را کر و چشمانشان را نابينا ساخته است). 7- کتمان حقيقت: ان الذين يکتمون ما انزلنا من البينات و الهدي من بعد ما بيناه للناس في الکتاب اولئک يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون (کساني که حقايق آشکار و هدايت را که براي مردم فرستاده و در کتاب بر آنان آشکار ساخته‏ايم، مي‏پوشانند، کساني هستند که خداوند و همه‏ي لعنت کنندگان بر آنان لعنت مي‏نمايند). 8- اسناد ناتواني بخدا: و قالت اليهود يدالله مغلوله غلت ايديهم و لعنوا بما قالوا (و يهود گفتند: دست خداوندي از فعاليت بسته شده است، دست آنان بسته است، آنان در نتيجه‏ي اين افترا که زده‏اند، مورد لعنت خداوندي قرار گرفته‏اند). 9- دروغگوئي: ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علي الکاذبين (سپس با يکديگر مباهله کنيم (دروغگو را نفرين کنيم) و لعنت خداوندي را بر دروغگويان قرار بدهيم). 10- ستمگاري: الا لعنه الله علي الظالمين (آگاه باشيد لعنت خدا باد بر ستمگاران). 11- انکار آيات خداوندي: و تلک عاد جحدوا بايات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر کل جبار عنيد. و اتبعوا في هذه الدنيا لعنه و يوم القيامه الا ان عادا کفروا ربهم الابعدا لعاد قوم هود (و قوم عاد آيات پروردگارشان را منکر شدند و پيامبران او را نافرماني کردند و از امر هر ستمگار عنود پيروي نمودند، در اين دنيا و در روز قيامت، لعنت بر خود اندوختند، آگاه باشيد قوم عاد به پروردگارشان کفر ورزيدند. آگاه باشيد، دور از رحمت خدا باد قوم عاد.) 12- کبر و نخوت: قال فاخرج منها فانک رجيم. و ان عليک اللعنه الي يوم الدين (پس از آنکه شيطان از روي کبر و نخوت بر آدم سجده نکرد) (خدا فرمود: از بهشت بيرون برو، تو مطرودي و لعنت بر تو باد تا روز قيامت.) هيچ تب هکاري و سقوطي براي بشر بدتر از لعنت خداوندي نيست. و در مطالعه‏ي دوازده مورد از آيات بخوبي روشن مي‏شود که مردمي که مستحق لعنت خداوندي مي‏گردند، با آگاهي و اختيار، با عوامل رحمت الهي به مبارزه برمي‏خيزند و مورد لعنت قرار مي‏گيرند. بطوريکه از تواريخ اسلامي برمي‏آيد، اشعث بن قيس از اين اوصافي که به عنوان عامل موجب لعنت معرفي شده‏اند، مقدار زيادي را دارا بوده است. اين پليد بنا بنقل ابن ابي‏الحديد از سران منافقين است. اشعث کسي است که اميرالمومنين بر او لعنت مي‏کند، و اميرالمومنين کسي است که مولانا جلال‏الدين درباره‏ي او مي‏گويد: تو ترازوي احد خو بوده‏اي بل زبانه‏ي هر ترازو بوده‏اي باز باش اي باب رحمت تا ابد بارگاه ما له کفوا احد حائک بن حائک منافق بن کافر (بافنده پسر بافنده، منافق فرزند کافر) دشنام نيست بيان واقعيت است اصطلاح بافنده ممکن است يکي از دو معني را در برداشته باشد: معناي يکم- بافندگي در بيان و تفکراتي که در زندگي در قلمرو انسانها و جهان انجام مي‏گيرد. اين معناي رايجي است که در عده‏اي از اقوام و ملل به کار مي‏رود، مثلا گفته مي‏شود: فلسفه مي‏بافد، معرفت مي‏بافد، خيالبافي مي‏کند. روايتي که از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است، بافندگي مذموم را به همين معني تفسير فرموده است. اين روايت در وسائل الشيعه است: ذکر الحائک عند ابي‏عبدالله (ع) انه ملعون. فقال: انما ذلک الذي يحوک الکذب علي الله و رسوله (حائک (بافنده) در حضور امام صادق عليه‏السلام مطرح شد و گفتند که بافنده ملعون است. امام فرمود که مقصود کسي است که به خدا و پيغمبرش دروغ ببافد.) و در جلد 3 ص 287 از منهاج‏البراعه آمده است که اميرالمومنين فرمود: (بافندگان ياران خوارج خواهند بود.) معناي دوم- بافندگي به مفهوم لغوي آن، مانند قماش و مدقال و غير ذلک. اين شغل در زمان جاهليت در يمن مخصوص پست ترين افراد بوده است وقتي که يک شغل در جامعه‏اي محقر شمرده مي‏شد، بدون ترديد افرادي که آن شغل را بعهده مي‏گرفتند، بطور طبيعي در جامعه احساس حقارت مي‏نمودند. اين جرياني بوده است که در جامعه‏ي باستاني يمن وجود داشته است، و لازمه‏اش اين نيست که اين شغل بافندگي ذاتا پست بوده باشد. بلکه در آن دوران که دستگاههاي ماشيني بافندگي وجود نداشته و کار بافتن با دست انجام ميگرفته است، کار يکنواخت و تمرکز همه‏ي قواي دماغي و عضلاني در کاري که از نظر انديشه و تنوع موضوع تا حد صفر تنزل دارد، بدون ترديد موجب رکود انديشه و خمود رواني مي‏گردد و اين رکود و خمود با نظر به انحصار کار و بافندگي و نبودن وسيله، ذاتا زشت و پليد نيست. بلکه يک حالت مغزي و رواني است که خارج از دو منطقه‏ي ارزش و ضد ارزش مي‏باشد. روايتي از امام صادق عليه‏السلام درباره‏ي معلمان مکتبي و بافندگان نقل شده است که فرموده است: با معلمان مکتبي و بافندگان مشورت نکنيد، زيرا عقول آنان راکد است) (منهاج‏البراعه حاج ميرزا حبيب هاشمي‏خوئي ج 3 ص 285) اميرالمومنين عليه‏السلام با بکار بردن بافنده پسر بافنده درباره‏ي اشعث بيان واقعيتي را فرموده و اشاره به رکود و خمود ذهني او نموده است که تو با اين وضعي که داري، چه مي‏فهمي که ضرر من در چيست و نفع من کدام است؟! ابن ابي‏الحديد در شرح نهج‏البلاغه مي‏گويد: (اهل يمن در ميان مردم به جهت بافندگي برد يماني تقبيح مي‏شوند و در سخني از خالد بن صفوان چنين آمده است: (چه بگويم درباره‏ي قومي که يا بافنده‏ي برد يا دباغ پوست و يا پرورنده‏ي ميمونند. زني امور مملکتشان را اداره مي‏کرد و يک موش آنان را غرق نمود و هدهد راه حضرت سليمان (ع) را به آنان باز کرد) اما کفر پدر اشعث که قيس ناميده مي‏شد، احتياج به استد لال ندارد. و منافق بودن خود اشعث روشن‏تر از آنست که نيازي به اثبات داشته باشد. ابن ابي‏الحديد مي‏گويد: اشعث يکي از منافقان در خلافت اميرالمومنين (ع) بود و مثل او در ميان اصحاب اميرالمومنين مثل عبدالله بين ابي بن سلول در اصحاب رسول‏الله (ص) بود. هر دو موجود (خبيث) از سران منافقان زمان خود بودند) اصل جمله‏اي که اميرالمومنين فرموده بود، اينست: (هنگامي که آن بزرگوار درباره‏ي امر حکمين (ابوموسي اشعري و عمروعاص) سخن مي‏گفت، مردي از اصحاب اميرالمومنين برخاست و گفت: (يا اميرالمومنين نخست ما را از مسئله حکميت نهي فرمودي، سپس امر فرمودي که آن را بپذيريم و ما نمي‏دانيم بکدامين دستور شما عمل کنيم، اميرالمومنين عليه‏السلام در پاسخ آن مرد فرمودند: (اينست جزاي کسي که راي و احتياط را ترک کند.) اشعث احمق خيال کرد که اميرالمومنين جمله‏ي مزبور را درباره‏ي خود فرموده‏اند. در صورتي که آن بزرگوار مردمي را که به دستور اميرالمومنين در نهي از حکميت اعتنا نکردند، مورد خطاب و توبيخ قرار داده است، يعني علت اين اضطراب خود شما بوديد که حکميت را پذيرفتيد در صورتيکه من از آن نهي مي‏کردم. و الله لقد اسرک الکفر مره و الاسلام اخري فما فداک من واحده منهما مالک و لاحسبک (سوگند به خدا، يکبار در جاهليت کفر ترا اسير کرد و بار ديگر اسلام ترا اسير نموده است، ننگ هيچيک از اين دو اسارت را نه مالت مرتفع ساخت و نه شخصيت داراي ارزشي انساني تو) عمومي‏ترين مختص بي‏شخصيتي اينست که بر همه‏ي اصول و معتقدات طغيان مي‏کند در مباحث مربوط به خود محوري اين پديده که بي‏شخصيتي مساوي طغيان بر همه‏ي اصول و معتقدات است، از عمومي‏ترين مختصات رواني کساني است که به بيماري بنيان کن بي‏شخصيتي مبتلا هستند. اين پديده هيچگونه جاي ترديد نيست و اينکه در هر جامعه‏اي و در همه‏ي دورانها افراد فراواني با بيماري مزبور دست به گريبان بوده و هستند جاي ترديد نيست، همچنين افراد زيادي از اين بيماران که خنده از لبانشان قطع نمي‏شود و رنج و دردي احساس نمي‏کنند اگر چه حقوق همه‏ي انسانها پايمال گردد و همواره از روي جسدهاي در خاک و خون غلطيده عبور کنند. تنها ضرورتي که بر اين بيماران از همه چيز بي‏خبر و بيگانه از انسان و خدا مطرح است، سازش با خود طبيعي‏شان مي‏باشد. آن خود طبيعي که گرداب مهلک همه‏ي اصول و قوانين و معتقدات سازنده‏ي انساني مي‏باشد. بيماري بي‏شخصيتي بر دو نوع مهم تقسيم مي‏گردد: نوع يکم- مردم معمولي هستند که بيماري آنان ضرري مستقيم و آگاهانه به ديگر افراد جامعه وارد نمي‏سازد. اينان در گذرگاه تاريخ مانند تفاله‏هايي که جوهر مفيدشان تباه شده است، ميافتند و خاک مي‏شوند. و اگر تحليل دقيقي درباره‏ي اين تفاله‏ها انجام بدهيم، خواهيم ديد: اکثر آنان قرباني‏هاي بي‏اعتنائي به تعليم و تربيت و تفسير غلط سياست و تبديل اين شغل الهي از منصب رهبري صميمانه‏ي جامعه، به عالي‏ترين آرمانهاي مادي و معنوي، به تبهکاريهاي ماکياولي، مي‏باشند. و اما عده‏ي آن تفاله‏هايي که با امکان آگاهي و قدرت و اختيار به داشتن شخصيت صحيح، راهي زباله‏دان تاريخ گشته‏اند خيلي کمتر از قربانيان بي‏اختيار سوء تعليم و تربيت و تفسير غلط سياست مي‏باشد زيرا عقل و وجدان و هدف گرايي از ريشه‏هايي بسيار اصيل و نيرومند در درون آدميان برخوردارند و براي سقوط کلي عقل و وجدان و هدف گرايي با داشتن امکان آگاهي و قدرت و اختيار، تنزلي بقدر تنزل آسمان بزمين لازم است. نوع دوم- مردم چشمگير و به اصطلاح شخصيتهاي برجسته مي‏باشند هنگامي که اين نوع از مردم به بيماري بي‏شخصيتي دچار مي‏شوند، بدان جهت که چشمگير بودن شخصيتها هوايي در جو ايجاد مي‏کند، لذا مردم مردم معمولي اغلب از چنين هواي آلوده استنشاق مي‏کنند و بدين ترتيب هر چه گسترش نمايش اين شخصيتها در جامعه بيشتر بوده باشد، بيماري بي‏شخصيتي آنان افراد و گروههاي بيشتري را مبتلا خواهد ساخت. تا آنجا که مي‏توان گفت: اين گونه چشمگيران بي‏شخصيت به صورت کارخانه‏ي توليد بي‏شخصيتي در جامعه مي‏آيند و بجهت همه گير بودن اين بيماري، تندرستي و بهبودي امري استثنائي و خود نوعي بيماري تلقي مي‏گردد! ممکن است که برخي از مطالعه کنندگان محترم اين اعتراض را بر ما متوجه بسازند که وصول يک انسان به مرحله‏اي که شخصيت او در جامعه مطرح شود، بدون داشتن عنصري ممتاز امکان‏پذير نيست، بنابراين حتما امتيازي براي چشمگيران وجود دارد که شخصيتشان مطرح يا قابل مطرح کردن مي‏باشد. بنظر مي‏رسد اين اعتراض از يک ديد سطح نگري ناشي مي‏شود. اگر ما اين حقيقت را در نظر بگيريم که بعد مادي و هوسراني و لذت جوئي بشري از نظر وسعت و تنوع و همه گير بودن، قابل مقايسه با بعد معنوي- انساني او نيست، پاسخ اعتراض مزبور روشن خواهد گشت. توضيح اينکه چشمگيران بي‏شخصيت در هر گروه و قلمروي که باشند، مي‏توانند مردم را از بعد مادي و هوسراني و لذت جوئي بدام بيندازند و به اصطلاح معمولي اين چشمگيران مي‏توانند نبوغ خود را در يافتن رگ ضعيف مردم به کار بسته، همه‏ي سطوح رواني آنان را اشغال نمايند هنگامي که موفق به اشغال سطوح رواني مردم معمولي گشتند، مي‏توانند بطور مستقيم يا غير مستقيم و ناملموس در آنان شخصيتي را بوجود بياورند که خودشان مي‏خواهند. اکثريت آلماني‏هاي دوران هيتلر مخصوصا سربازان و درجه‏داران ارتشي او نسخه‏ي دوم هيتلر مي‏گردند، وقتي که در سخنراني‏هاي او مي‏نشينند و پاسخ داد و فريادهاي هيتلر را با شعارهاي غير قابل تعبير ولي بسيار جالب مي‏دهند. در حقيقت اين هيتلر است که هم سخنراني مي‏کند و هم با شعارهاي محرک پاسخ مثبت به خود را مي‏دهد. اشعث بن قيس احمق هم از آن تفاله‏هاي متحرک بود که هر چه گام در زندگي برمي‏داشت، راهش را به زباله‏دان تاريخ نزديکتر مي‏کرد، نه شخصيتي در جاهليت داشت که اقلا مانند لبيد بن ربيعه‏ي عامري و قس بن ساعده‏ي ايادي و سيف بن ذي يزن و نابغه‏ي ذبباني و ساير شخصيتها از امتيازي برخوردار بوده باشد و نه پس از طلوع اسلام گامي در راه انسان شدن برداشت که موجوديتش را با آن گام تفسير و توجيه نمايد. اين تفاله‏ي جاهليت و اين کور غوطه‏ور در ظلمتها سر از لجن بلند نکرده به اميرالمومنين غوطه‏ور در نور الهي و نمونه‏ي تمام عيار انسانيت، نفع و ضرر تعليم مي‏فرمايد!!! اين سرچشمه‏ي شر و فساد اقلا اين اندازه هم نمي‏فهمد که اگر جمله‏اي که اميرالمومين فرمود، ابهام‏انگيز بنظر برسد، بايد از آن حضرت توضيح بخواهد که مقصود از اين جمله چيست؟ نه اينکه قيافه‏ي اعتراض به خود گرفته و براي اميرالمومنين تعيين تکليف نمايند وانگهي داستان اعتراض آن حضرت درباره‏ي حکميت بقدري شايع بود که همه مي‏دانستند و اطلاع از آن داشتند و چنانکه در تفسير خطبه‏هاي آينده خواهيم ديد، اخلالي که عوامل ناآگاه در موقعيت زمامداري اميرالمومنين وارد مي‏کرد، مجبور گشت که حکميت را بپذيرد و در عين حخال اکيدا فرمود که شما اين کار را مي‏کنيد و قطعا پشيمان خواهيد گشت. داستان اسارت اشعث در جاهليت- بنا بنقل ابن ابي‏الحديد: (هنگامي که قبيله‏ي مراد، قيس اشج را کشتند. اشعث براي انتقام آماده گشت، قبيله‏ي کنده با سه پرچم آماده‏ي حرکت با اشعث گشتند. يکي از آن سه پرچم را کبس بن هاني دومي را قشعم ابوجبر و سومي را اشعث بر عهده گرفتند، ولي نتوانستند قبيله‏ي مراد را پيدا کرده از آنان انتقام بگيرند و اشتباها با قبيله‏ي بني‏الحارث بن کعب روياروي گشته با آنان جنگيدند و در اين پيکار کبس و قشعم کشته شدند و اشعث اسير گشت و با سه هزار شتر خود را رها ساخت. داستان اسارت اشعث در اسلام- هنگامي که قبيله‏ي کنده پيش از هجرت پيامبر اکرم (ص) به مدينه براي زيارت مکه آمدند، پيامبر اکرم با آنان ملاقات و رسالت خود را عرضه کرد، همانطور که خود را بر ديگر قبايل عرب عرضه مي‏نمود. بنووليعه از اولاد عمرو بن معاويه آن حضرت را نپذيرفتند. پس از آنکه پيامبر اکرم (ص) به مدينه مهاجرت فرمودند و زمينه‏ي دعوت به اسلام براي آن بزرگوار آماده گشت، نمايندگان قبايل عرب پيش او آمدند، از آنجمله نمايندگان کنده که اشعث و بنووليعه هم در ميان آنان بودند، به حضور پيامبر رسيدند و اسلام را پذيرفتند. پيامبر از صدقات (ماليات جنسي و نقدي) حضرموت بنووليعه را اطعام فرمود. پيامبر اکرم زياد بن لبيد بياضي را به حکومت حضرموت نصب فرموده بود. آن حضرت به زياد دستور داد که ماليات حضرموت را به بنووليعه بدهد. زياد اطاعت کرد. ولي آنان به زياد گفتند: ما وسيله‏ي نقليه نداريم تا صدقات را ببريم، تو خود آنها را به شهرهاي ما بفرست! زياد از اين پيشنهاد امتناع ورزيد و ميان آنان خشونت و شري بوجود آمد که نزديک بود به جنگ و پيکار بکشد. گروهي از آنان به پيامبر مراجعه کردند و زياد هم نامه‏اي از بنووليعه به پيامبر نوشت. و در اين حادثه بود که پيامبر به بنووليعه فرمود: اگر دست از اين تبهکاريها برنداريد کسي را براي جنگ با شما مي‏فرستم که معادل خودم مي‏باشد عمر بن خطاب مي‏گويد: من هيچ وقتي مانند آن روز آرزوي اميري نکرده بودم، پس از شنيدن کلام پيامبر سينه‏ام را پيش مي‏کشيدم به اميد آنکه پيامبر مرا تعيين نمايد، ولي پيامبر دست علي بن ابيطالب را گرفت و گفت: آن شخص اينست. سپس پيامبر نامه‏اي به زياد نوشت و نامه موقعي به او رسيد که پيامبر از دنيا رحلت فرموده و خبر رحلتش به قبايل عرب رسيده بود. بنووليعه با شنيدن اين خبر از اسلام مرتد شدند و زنهاي بدکاره‏ي آنان به غنا و آواز و سرور پرداختند و براي اظهار شادي دستهايشان را خضاب کردند... ابوجعفر طبري مي‏گويد ابوبکر زياد را بر حکومت حضرموت نصب کرد و به زياد دستور داد که از مردم حضرموت بيعت بگيرد، همه‏ي آنان بيعت کردند مگر بنووليعه. وقتي که زياد براي اخذ صدقات از بنوعمرو بن معاويه بيرون رفت، شتر ماده‏اي که داراي شير زياد و گران قيمت و نامش شذره بود، از پسري بنام شيطان بن حجر گرفت، آن پسر مقاومت کرد و گفت: شتري ديگر بگير. زياد ايستادگي و لجاجت کرد. شيطان برادرش عدا بن حجر را به کمک طلبيد. عدا به زياد گفت اين شتر را رها کن، شتري ديگر را بگير. دو برادر را زياد لجاجت کردند. زياد گفت: شتر شذره (شتري که شير زياد دارد) مانند شتري نيست که شير دادنش احتياج به ملاطفت و چاره‏جوئي داشته باشد. در اين هنگام دو برادر فرياد زدند: اي قبيله‏ي عمرو! آيا ما مغلوب شويم؟! ذليل کسي است که در خانه‏ي خود خورده شود. سپس مسروق بن معدي کرب را به کمک خواستند. مسروق به زياد گفت: شتر شذره را رها کن و زياد نپذيرفت. مسروق شتر را از دست زياد گرفت و رها کرد. ياران زياد بن لبيد به دورش جمع شدند و بنووليعه نيز جمع شده هدف خودشان را که ارتداد بود آشکار ساختند. زياد آنان را رها کرد تا شب خوابيدند، سپس عده زيادي از بنووليعه را کشت و بعضي از افراد شکست خوردگان به اشعث بن قيس رسيده و از او کمک خواست. اشعث گفت: من به شما ياري نمي‏کنم مگر اينکه زمامداري مرا بپذيريد. بنووليعه پيشنهاد اشعث را پذيرفتند و به رسم قبيله‏ي قحطان تاج بر سرش گذاشتند. اشعث با سپاهي انبوه براي جنگ با زياد به راه افتاد. ابوبکر نامه‏اي به مهاجر بن ابي‏اميه که در شهر صنعا بود، نوشت و در اين نامه به مهاجر دستور داد که با سپاهيان خود به ياري زياد برود. مهاجر جانشيني در صنعا براي خود تعيين کرد و به طرف زياد رهسپار گشت. زياد و مهاجر با سپاهيانشان به اشعث و لشگريانش حمله نموده آنان را شکست دادند. مسروق کشته شد. اشعث و ديگر باقيماندگان به قلعه‏اي بنام نجير پناهنده شدند. مسلمانان قلعه را سخت محاصره کردند، بطوريکه اشعث و دار و دسته‏اش ناتوان گشتند. اشعث شبانه نزد مهاجر و زياد رفت و براي خود از آنان امان طلبيد و پيشنهاد کرد که او را نزد ابوبکر ببرند و او طبق نظر خود با اشعث رفتار نمايد. مهاجر و زياد پيشنهاد اشعث را به اين شرط پذيرفتند که قلعه را باز کند و لشگريانش را به آنان تحويل بدهد. برخي از مورخان مي‏گويند: اشعث براي ده نفر از خويشانش امان گرفت. مهاجر و زياد به اشعث امان دادند و پيشنهادش را پذيرفتند. سپس سپاهيان مهاجر و زياد به قلعه داخل شده همه‏ي محاصره شدگان را بيرون آورده و اسلحه‏ي آنان را گرفتند و به اشعث گفتند: آن ده نفر را که براي آنان امان گرفته‏اي جدا کن، مهاجر و زياد آن ده نفر را رها کردند و بقيه را که هشتصد نفر بودند، کشتند و دست زناني را که خضاب کرده بودند، بريرند. سپس اشعث را با ده نفر در حاليکه با زنجير آهنين بسته بودند نزد ابوبکر بردند. ابوبکر آنان را عفو کرد و خواهرش ام فروه دختر ابوقحافه را که کور بود به ازدواج اشعث درآورد!! ام فروه محمد و اسماعيل و اسحاق را در همسري اشعث زاييد. و در روز عروسي با دختر ابوبکر به بازار مدينه رفته هر چهارپائي را که ديد ذبح کرد و گفت: اين وليمه‏ي عروسي است، پول همه‏ي اين قرباني‏ها را از مال خودم مي‏دهم و پول آنها را به صاحبانش رد کرد. ابوجعفر محمد بن جرير در تاريخ خود مي‏گويد: مسلمانان و کفار و حتي بنووليعه که ياران اشعث بوده او را زمامدار خود کرده بودند، به اشعث لعنت مي‏کردند. و صحيح‏ترين تفسير جمله‏ي اميرالمومنين عليه‏السلام: و ان امر دل علي قومه السيف (مرديکه شمشير را بطرف قوم خود راهنمائي کند) همين داستان است که متذکر شديم.)

متن عربی نهج البلاغه ( وَ مِنْ کَلامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ ) قالَهُ ‏لِلاَشْعَثِ‏ ‏بْنِ‏ ‏قَيْسٍ‏ وَ هُوَ عَلى مِنْبَرِ الْکُوفَةِ يَخْطُبُ، فَمَضى فِى بَعْضِ کَلامِهِ شَىْ‏ءٌ اعْتَرَضَهُ ‏الاَشْعَثُ‏ فَقالَ: يا أَمِيرَ الْمُؤمِنِينَ: هذِهِ عَلَيْکَ لا لَکَ، فَخَفَضَ عَلَيْهِ السَّلامُ إِلَيْهِ بَصَرَهُ ثُمَّ قالَ: ما يُدْرِيکَ ما عَلَىَّ مِمَّا لِى؟ عَلَيْکَ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ لَعْنَةُ اللَّاعِنِينَ، حائِکُ ابْنُ حائِکٍ، مُنافِقُ ابْنُ کافِرٍ، وَ اللَّهِ لَقَدْ أَسَرَکَ الْکُفْرُ مَرَّةً، وَ الْإِسْلامُ أُخْرى فَما فَداکَ مِنْ واحِدَةٍ مِنْهُما مالُکَ وَ لا حَسَبُکَ ‏وَ ‏إِنّ‏ امْرَأً دَلَّ عَلى قَوْمِهِ الْسَّيْفَ، وَ ساقَ إِلَيْهِمُ الْحَتْفَ، لَحَرِىٌّ أَنْ يَمْقُتَهُ الاَقْرَبُ، وَ لا يَأْمَنَهُ الاَبْعَدُ. ‏أقُولُ‏: يُرِيدُ عَلَيْهِ السَّلامُ أَنَّهُ أُسِرَ فِى الْکُفْرِ مَرَّةً، وَ فِى الْإِسْلامِ مَرَّةً. وَ أَمَّا قَوْلُهُ عَلَيْهِ السَّلامُ دَلَّ عَلى قَوْمِهِ السَّيْفَ، فَأَرادَ بِهِ حَدِيثاً کانَ ‏لِلاَشْعَثِ‏ مَعَ خالِدِ بْنِ الْوَلِيدِ بِالْيَمامَةِ، غَرَّ فِيهِ قَوْمَهُ، وَ مَکَرَ بِهِم حَتّى أَوْقَعَ ‏بِهِمْ‏ ‏خالِدٌ، وَ کانَ قَوْمُهُ بَعْدَ ذلِکَ يُسَمُّونَهُ عُرْفَ النَّارِ، وَ هُوَ اسْمٌ لِلْغادِرِ عِنْدَهُمْ.

تاريخ : | | نویسنده : smsbazy |
رپورتاژ
شناخت کلی از محصولات فلزی و انواع آن
همه چیز درباره جراحی زیبایی بینی
جشن عروسی
جراحی زیبایی سینه و پروتز
دوربین مداربسته دیجی همکار
آیا گنج یاب ها شبیه فلزیاب و طلایاب هستند؟ - شرکت فلزیاب تیوا
خدمات برش لیز
میز و صندلی تالاری
لیپوماتیک
تجهیزات تالار پارس
پذیرش مقاله در مجلات معتبر ISI و اسکوپوس
پاسخ به 7 سوال رایج در مورد عصب کشی دندان
چاپ کتاب در یک ماه با هزینه زیر یک میلیون تومان
تفاوت دینگ با اپلیکیشن‌های تاکسی‌یاب آنلاین
خواص روغن خراطین
مدیریت پروژه و کنترل پروژه و اهمیت آن
تومور اربیت ، علائم ، درمان و جراحی آن ها
زمان دقیق شرف الشمس در سال ۹۷ چه زمانی است؟
تاریخچه تغییر سرمربی در تیم استقلال تهران
انجام پایان نامه

لینک های مفید
تور مسافرتی | خودرو | تور استانبول |

قدرت گرفته از : پانا بلاگ


.: :.